زندگی؟!

 

چند روزیه که باد میاد

 

ابرها به زیباترین صورت ممکن آسمونو نقاشی میکنن

 

بوی خاک نمناک شامه رو مست میکنه

 

فضا زیباترین حالت ممکن رو داره

 

اما

 

 دل من

 

حال و حوصله نداره

 

آدمای دور و برم وقتی واسه ام ندارن

 

منم وقتی واسه شون ندارم

 

حتی وقتی واسه خودم هم ندارم

 

این چه زندگییه!

 

این اصلا زندگیه؟!

 

 

 

هیاهویِ بسیار برایِ چه؟
هیچ؟
بال بالِ معصومانه ی انسان بر کُنارِ خاک! :'(
ما چون گنجشکی
بر دوشِ فیلِ زمان چشم می چرخانیم و برای بقا با او به نا معلوم می رویم!

 

 

 

 

 

 

 

به دستانم نگاه می کنم!
خالی و خسته!
چقدر کتاب ورق زده ام!
چقدر نوشته ام!
چقدر فکر کرده ام!
پندارم این بود که ما هنوز به زندگی نرسیده ایم؛
و برای رسیدن به آن زندگیِ موعود ذهنی اَم؛
من و تو وُ مامان و لیلا وُ مینا؛
سوار بر سورتمه ی زمان به پیش می رفتیم و کسی نبود که به ما بگوید:
هِی!عمو!
زندگی همین است!
همین تلویزیونِ آر.تی.آیِ سیاه و سفید!
همین میگرن های مورثی!
همین هار شدن بخاری نفتی!
همین جست و خیزها وُ خنده های بی دلیل!
همین برف ها وُ کلاغ ها که لهجه لُری داشتند انگار!
«
آری! کسی نبود که به ما بگوید؛
تا ما همیشه ندانیم»
همین کَلکِ زمان است تا بگذرد و بگذری!
و این چنین شد که گذشت و گذشتیم . . .
تو یادت می آید؟

حسین پناهی

/ 0 نظر / 4 بازدید