طلوع نزدیک است...

 

خسته ام

 

درعین اینکه فکر می کردم دوره خستگی هایم به پایان رسیده است

 

اما باز هم خسته ام

 

دوری تو مرا خسته می کند

 

می جنگم

 

به این در و آن در می زنم

 

مشورت می کنم

 

حرف می زنم

 

اما گویا با تمام این تلاشها حسم به تو رو به خاموشی گذاشته

 

دم بزن به آتش قلبم قبل از اینکه کاملا خاموش شود

 

دم بزن!

 

ترس از خواب سحرگاهی داشتم

 

و از هر چه ترس داشته باشم دچارش می شوم

 

این یکی نه!

 

نمی گذارم خوابم ببرد

 

از خدا می خواهم

 

زیرا که جز او چاره دیگری ندارم...

 

طلوع نزدیک است.

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
ali

دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم دوستان در پرده می گویم سخن گفته خواهد شد بدستان نیز هم چون سرآمد دولت شب های وصل بگذرد دوران هجـــــــــران نیزهم با سلام و عرض ادب و التماس دعا

دوباره بالا

پشت یه مینی بوس نوشته بود: "بوق نزن، سالار خسته است"