می خواهم بخوابم... .

 

از دانشگاه آمده ام

خسته

با سردردی که امانم را بریده است

و جسمی که جز درد

جز گرسنگی

جز تشنگی

جز بی حالی و ضعف چیزی برایم ندارد.

دوستش ندارم

می خواستم حرف بزنم

می خواستم شعر بنویسم

می خواستم بگویم امروز چطور بودم

می خواستم گفت و شنودم با در و دیوار دانشگاه را باز گو کنم

می خواستم از عشوه گری گل رزها بگویم

می خواستم از مسئولیت سنگین دانشجو بودن

که سه سال است بر دوشم فشار می آورد داد سخن سر دهم

می خواستم از قصه هایی که امروز دانشگاه برایم تعریف کرد بگویم

می خواستم از حواس پرتی های شیرین امروزم بگویم

می خواستم بخندم

می خواستم شاد و بی قید باشم

اما

اما با ورودم به خوابگاه

چنان پس کله ای خوردم که همه چیز از سرم پرید

همچون مستی که هوشیار می شود

و می فهمد که بد مستی کرده است

که از مسائل مهمی غافل بوده است

و اکنون دوباره احساس ضعف و سردرد و خواب آلودگی بر جسمم غالب شده

زمانی که باید ماست ریخته

و مال بر باد رفته را جمع  کنم

زمانی که باید کاری کنم

جسمم مرا یاری نمی کند

دیگر نمی تواند ادامه دهد

خسته است

نمی تواند همراهم باشد

بخاطر خستگی اش مرا به اشتباه می اندازد

خدایا!

نمی دانم اکنون باید بخوابم

یا باید برای جبران عقب نشینی هایم کاری کنم

خدایا!

خودت راهنمایی ام کن

شهر دیگر چیزی برای شهر نامیده شدن ندارد

بیشتر به قبرستان شبیه است

حتی خودم هم دیگر نایی ندارم

دیگر به یک جنازه بیشتر شبیهم

دیگر می خواهم بخوابم

... .

/ 0 نظر / 7 بازدید