کجایم؟

دیدی؟!

امشب در رفتم.

امشب فرار کردم.

از خودم!

آری! از خودم فراریم.

چون من خودم نیستم.

من کیم؟

من کجایم؟

من؟!

من کیم؟!

 

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

سالها گفتم کجایی، کجایی.

اما اکنون فهمیدم که تو در زندان دل محبوسی.

جای تو در دل من است،

اما من با دلم چنان کرده ام که تو در آن

همچون جد بزگوارت در زندان هارون

در سیاهچالی.

امشب یادم آمد که باید بگویم کجایم، کجایم.

و واقعا من کجا هستم؟

واقعا من که هستم؟

چه درد بدتر از آن که خودم را در وانفسای دنیا گم کرده ام.

و دلم به دست شیطان افتاده است.

می دانم که اگر خود را باز یابم

و دلم را باز پس گیرم،

آن زمان است که تو را یافته ام... .

/ 1 نظر / 12 بازدید
شاعری که شعرهایش را گم کرد...

و باز هم خود اوست که باید ما را به خودمان بازگرداند