بهاری افسرده

 

به عمرم بهار را اینقدر کهنه و افسرده ندیده ام!

انگار با پژمردگی و بی انگیزگی است که گلها می رویند.

انگار از روی اجبار غنچه ها باز می شوند؛

نرگس دیگر نگران شقایق

و شقایق دیگر سرخ نیست؛

سرو قامتش خمیده شده؛

و بید در باد رقصان نیست؛

انگار طبیعت هدفی برای زیبا شدن ندارد.

تمام این سردی ها از نبود خورشید ناشی می شود.

درست است که می توان با نور شمع گوشه ای از تاریکی ها را روشن کرد؛

اما نمی توان شور شیدایی را برای عالم تاریک و سرد به ارمغان آورد.

شمعها باید دست بکار شوند؛

آنهایی که کم نورند باید پر نور شوند؛

آنهایی که تنهایند باید همراه شوند؛

باید با هم بسوزند تا مفهوم خورشید را به طبیعت یاد آوری کنند.

اگر طبیعت علت بیچارگی اش را بفهمد،

و عاجزانه خواستار بازگشت خورشید شود؛

آن وقت است که خورشید طلوع خواهد کرد... .

17/1/91

/ 1 نظر / 14 بازدید
نیایش

سوسوی شمع وجودت را می بینم ... راست می گویی ... کاش همه شمع ها پروانه وار دور هم بچرخند ... تا با هم شعله ور شوند ... تا با هم جهان را بسوزانند ... در فراق خورشید ... آن وقت است که خورشید طلوع خواهد کرد... .