حبیبم

شبی ترک محبت گفته بودم
میان دره ی شب خفته بودم
نی ام از ناله شیرین تهی بود
سرم بر خاک طاقت سر نمی سود
زبانم حرف با حرفی نمی زد
سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد
نگاهم خال در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم پایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود محکم
کلیدش بود در دریاچه غم
امیدم گرد امیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی با بلوری می فرستاد

... .

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
مهتاب

سلام عزیز خوبی؟ من وبلاگت را دیدم خیلی خوب بود مخصوص یکی از پستهای وبلاگت را خیلی خوشم اومد راستی آمار وبلاگت خیلی پایینه اگه دوست داری وبلاگت بازدیدش بیشتر بشه بیا تو این سایت وبلاگت را ثبت کن مطمئن باش ضرر نمیکنی خودم به شخصه این کار را کردم واقعا نتیجه گرفتم به تو هم پیشنهاد می کنم بیا و وبلاگت را ثبت کن