و اما عشق

می نویسم از عشق

با اینکه نمی دانم دقیقا در مورد چه می خواهم بنویسم

چندی است فکر می کنم دچارش شده ام

اما دردی احساس نمی کنم

عشق درد دارد

پس اگر من عاشق شده باشم باید درد داشته باشم

اما ندارم

چه کنم؟

گمانم از عشق توهمی بیش ندارم

همان طور که انسان ها همه توهم زندگی اند.

آری انسان ها توهم اند

مردگانی مدفون شده در تاریخ

اما بندگان نه!

بنده

عبد

عاشق

چه رابطه ای بین عاشق و عابد است

نمی دانم

حتی اگر بپرسی که چه می گویی

می گویم نمی دانم

اما حس می کنم عشق و بندگی در هم اند

و جدا نیستند

اگر عاشق شوی بی برو برگرد عابد می شوی

و معبود این عابد می شود معشوق همان عاشق

عبد

معبود

عشق

 معشوق

به فرهنگ لغت و آداب دست و پاگیر قواعد دنیا کاری ندارم

عشق=عبودیت

معشوق=معبود

پس اگر عاشق شوی،عبد شدی

و اگر عبد شدی،تابع معبود شدی

و عشق بازی زیبا می شود در عین اینکه دردناک است.

درد

عشق

عبودیت

معبود

معبود کیست؟

بنده ای که مدفون در تاریخ نمی شودی،

کسی که توهم نیست،

کیست؟

معبودش چگونه است که او را از فنا به بقا می رساند؟

 

با مصطفی به گفت و گو می نشینم

نام تو را می آورد

نام تو در تار و پود کلامش

یاد تو در منتهای اندیشه اش همیشه نهفته است

ای محبوب قلوب

عشق به تو در چشمانش موج می زند

و زیبایی و گیرایی کلامش با تو، انسان را ذوب می کند

 

و اما عشق!

چه گفته ام از عشق؟

نمی دانم!

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید