فراموشی

 

بدن زندگی ام به درمان پاسخ داده است

 

گویی رو به بهبودی ست

 

این روزها حالش بهتر است

 

روزهای درد را فراموش کرده

 

و جز تصویر خاک گرفته چیز دیگری در ذهنش باقی نمانده است

 

 

 

دست خدا را می بینم

 

دست خدا را حس می کنم

 

 

 

ذهنم گاهی گذری می کند بر آنچه گذشت...

 

... .

 

چقدر پیر شده ام

 

حس 40 ساله ها را دارم

 

اما تازه این اول راه است...

 

 

 

حرف هایم تکه تکه اند

 

تصویر حرف هایم در ذهنم برفکی است

 

گاهی صدا دارم گاه تصویر...

 

 

 

باد می آید.

 

صدای باد که در آهنی خانه پدریم را به هم می لرزاند مرا دل گرم می کند.

 

سوز سرما که از زیر در با گرمای اتاق به مصاف رفته است آرامشی وصف ناشدنی برایم دارد.

 

هوا سرد است.

 

و من اینجایم، در خانه پدریم کنار عزیزترین هایم.

 

 

 

غمی در دلم است

 

اما غم تو از با آن قابل غیاث نیست

 

پس غم تو را برای خودم یادآور می شوم

 

 

 

فراموش کردم

 

که عنوان متنم فراموشی بود

 

و قصدم از نوشتن، نوشتن از فراموشی بود

 

فراموش کرده ام...

 

 

 

خیلی چیزها را ... .

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید