جمعه ها... .

روی تختش نشسته بود

داشت درسشو میخوند

اما مثل اینکه حواسش به منم بوده

از جام بلند شدم رفتم سر کمد

مثل اینکه حالمو فهمیده بود

می دونست اگه این جمله رو بگه منفجر میشم

یه دفعه بی هوا برگشت بهم گفت

محمدرضایی

این جمعه هم غروب شد و نیومد

دیگه نتونستم بغضمو جمع و جورش کنم

همینطور که اشکام می ریختن گفتم

آره می دونم

می دونم همه اش تقصیر منه

... .

راستی یادته

آره می دونم خوب یادته

از اون جمعه تا حالا چندتا جمعه می گذره

اونقدر بی توجهم که حتی جمعه ها رو نشمردم

اما فکر کنم تو 1400 ساله که داری جمعه ها رو میشمری

معطلی که من آدم شم

اما من...

واقعا من دنبال چی ام؟

/ 2 نظر / 16 بازدید
مشار الیه

خوب یادمه سرتو انداختی پایین و گفتی: تقصیر من است اگر تو کم می آیی / وقتی که شدم اسیر غم می آیی این جمعه و حمعه های دیگر حرف است/ آدم بشم سه شنبه هم می آیی...

حمید

سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی دارید. موفق باشید.