مسئولیتی به اندازه تاریخ

 

احساس می کنم مسئولیتی ست به اندازه این تاریخ بر دوشم

و باریست بس سنگین که اگر تو نخواهی به سرانجام نخواهد رسید.

1400 سالی است که باید جبران شود

1400 سال به حق آل الله ظلم شد

و زمانی این ظلم عیان شد که در خانه جدت سوخت

عمویت پرپر زد

مادرت پهلویش شکست

و پدرت ...

و پدرت در بند شد.

در برابر چشمان پدرت بود که به مادرت بی حرمتی شد... .

وای اگر تو آنجا بودی... .

و خدا خواست تو آنجا نباشی

خدا خواست مردم انتخاب کنند

خدا خواست مردم مختارانه میان او و میان شیطان یکی را انتخاب کنند.

آنها سوختنند چون شمع

که نه شمع بلکه مقاوم بودند چون فولاد و ذوب شدند در آتش عشق خویش به محبوب...

چه رقص زیبایی داشتند در برابر محبوبشان.

و این ظلم ادامه دارد

این ظلم به خدا بود که پدرت را همدم چاه کرد...

فرقش را شکافت...

جگر حسن(ع) را تکه تکه کرد...

سر حسین(ع) را جدا کرد...

دل زینب(س) را خون کرد...

سجاد(ع) را عمری سوزاند که هر چه میدید یاد کربلا می کرد...

و همین طور تا پدرت حسن(ع)... .

تو باید بیایی تا این ظلم پایان یابند.

تا مردم دریابند علت آمد و شد شما را ...

تا مردم عاشق شوند ...

و من اکنون باید بجنگم.

باید از همه چیز خود بگذرم.

و باید با تمام قوی بایستم.

تا زمینه آمدنت را فراهم کنم.

سینه ام تنگ است.

بغضی به اندازه تمام تاریخ راه نفسم را بسته

حتی طاقت فکر کردن به سنگینی غم شما را هم ندارم

نفسم میگیرد

و روانم پریشان است

اما خوب می دانم که باید مقاوم باشم

و حزنم را در قلبم نگه دارم

باید به وظیفه ام عمل کنم و 1400 سال ظلم را جبران کنم.

باید استوار باشم.

نمی دانم آن روز که تو بیایی

به اندازه تمام طول تاریخ خسته خواهم  بود

و به اندازه تمام تاریخ خواهم خوابید

یا اینکه آنقدر از دیدن تو مست خواهم شد

که چون کودکی تازه متولد شده مشتاق زندگی خواهم بود

نمی دانم

هر چه تو بخواهی

اما غم تو و خاندان تو دارد مرا از درون می خورد

و باید تلاش کنم مثل همیشه به عملی کردن هر آنچه که می دانم...

و باز مثل همیشه دعایم کن... !

/ 1 نظر / 5 بازدید
مرکبی

زمین را دوست ندارم از آن روز که خون هابیل را قابیل بر آن ریخت از زمین بیزارم حتی پیش از آن روز که اهلش زمینشان را با خون حسین ... «آخرین برگ سفرنامه ی باران این است: که زمین چرکین است»