ماموریت

این روزها!

این ثانیه ها!

این لحظه ها!

که برای تمام شدن دانشگاه لحظه شماری میکنم

گه گداری به این فکر میکنم که چرا من دو سال اضافه مانده ام

دو سال از دور زندگی آدمها عقب افتاده ام.

همین امروز که فاطمه را دیدم

به این فکر افتادم که ما باهم وارد شدیم

اما الان او در حال فارغ التحصیل شدن از فوق لیسانس است

و من هنوز لیسانس!

 

 

 

 

 

این حرفها!

این تکه هایی از جگری که سوخت

این فریاد ها که محکوم به حبس در گلو بود

این اشکها که زندانی دست بغض در گلو بود

 

 

امشب ذره ای بیرون ریخت

 

 

 

شاید

و یا شاید نه حتما

علت این است که تو، ای خدای بزرگ،مرا اینجا نگه داشته ای

و من از تو مقام رضا به رضاک را، نه

بلکه بالاتر یعنی راضیتا مرضیه را میخواهم

 

خدایا!

اگر ماموریتم این است که هنوز اینجا هستم

پس یاریم کن که به نحو احسن انجامش دهم

 

این که می گویم یاری ام کن نه اینکه تا کنون یاری ام نکرده ای

بلکه من نیاز دارم تا از تو بخواهم با اینکه می دانم تو نخواسته می دهی

من به التماس کردن به تو نیاز دارم

که اگر به تو التماس نکنم آنقدر کوچک خواهم شد که به دیگران التماس کنم

چرا که التماس کردن

خواستن

تمنا کردن

جز نیازهای بشر است

/ 0 نظر / 8 بازدید