حرفم...

حرفم نمی آید

نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم.

این روزها پر از حرفم...

پر از حرفهایی که بوی تو را می دهند.

اما آنقدر با اطرافیانم از تو حرف زدم که احساس می کنم خسته شده اند.

نه اینکه از حرف زدن در رابطه با تو خسته شده باشند.

بلکه از من خسته شده اند.

از اینکه دوست دارم حرفهایم را عملی کنم اما هنوز وا مانده ام

تمام ذراتم تو باشی و هنوز نیست

تمام کلماتم تو باشی...

از اینکه به چیزی غیر از تو فکر نمی کنم

حتی اگر فکر هم بکنم

باز تمامشان به تو ختم می شوند.

دیگر تصمیم گرفته ام حرف نزنم,

تا زمانی که آنهایی را که گفته ام عملی کنم.

و از اکنون است که آغاز می شود...

/ 1 نظر / 19 بازدید
شاد

سلام درود و صد به درود به دوستان بزرگوار مجازی واقعاً زیبا و زیباست، هم تصویر وبت، هم آنچه که از اندیشه و قلم سر ریز می کند. به احترام قلم و اندیشه ات تو را دوست می داریم و سپاس تان می گویم. شاد و زنده و سر سبز باشید. و برای ایران عزیزمان شکوه و اقتدار و برای فرزندانش عزت و کرامت و بزرگی آرزومندیم. یا حق